EN

DE

FA

TAHERIS

Official Website

۱۳۹۴/۱/۱ ۲۲:۳۶


نظرات (1)

سالی که هنوز نو نشده بود ...

در آخرین ساعات بیست و هشتم اسفندماه سال گذشته، نرمه باران بهاری گرگان، سنگ مزاری را در محله‌ی سبزه مشهد خیس می‌کرد. آمده بودم بر آستانی که یک دنیا عشق به موسیقی ایرانی را در خود جای داده بود. آوازی از ابدیت در گوش جانم تحریر می‌شد و به یاد استاد پرویز مشکاتیان، این بیت خواجوی کرمانی، به زمزمه‌ی درونم بیداد می‌کرد:


«گفتا تو از کجایی که آشفته می‌نمایی                  گفتم منم غریبی از شهر آشنایی»


 


آن روز که پریشان گفتم و از تنهایی لطفی در شهر خودش، این شبِ سردِ نم‌دار را می‌دیدم. لطفی اکنون تنهاست و در آرامگاهی که نه در خور شأن اوست، بی‌ادعا خفته است. برای استاد کامل، محمد رضا لطفی، لازم نبود که کاری بکنیم؛ شاید کفایت می‌کرد که به جای جلوه‌فروشی و خودنمایی مردم‌پسند، عظمت لطفی را درک می‌کردیم و همه‌ی آینده را به روح موزون خودش می‌سپردیم.

گرگانی‌ها‌، ایرانی‌ها و همه‌ی دوستداران لطفی بزرگ از هر کجای جهان کبیر، بدانند که آرمیدن پیکر استاد فقید در قلب گرگان، نه برای او، که برای ما ماندگان، جان گرفتن دوباره‌ی سرزمین بی‌قراری‌هاست.


آرامگاه لطفی را دریابید تا که دُر یابید ...

پرواز

۱۳۹۴/۱/۲ ۱:۵۰


به حق آرامگاهی نه درخور شأن ایشان..
روزهای بسیاری از پی هم سپری گشت ازان کهنه سال که لطفی در آرام گاه خود تنهای تنها بود،
باشد که لطفی مورد لطف قرار گیرد. انشالله ...

نظر دهید

(وارد کردن تمامی موارد الزامی است.)