EN

DE

FA

TAHERIS

Official Website

۱۳۹۵/۶/۳۱ ۱۱:۴۵


نظرات (0)

یاد یار مهربان

به گذشته باز می گردم؛ چهار ساله بودم که به همت مادرم و همراه با پژمان، برادرم که نه ساله بود، به محل تمرین ژیمناستیک اداره تربیت بدنی گرگان رفتیم. هیچ وقت از یاد نمی برم شب اول پس از تمرین را که از فرط کوفتگی بدنم با گریه خوابیدم.
اما آنچه مرا به خود مشغول می کند، چهره دلنشین و دوست داشتنی جوان آرام و کشیده قامتی بود که آن روزها یکی از مربیان ما  بود. یک بار که با خردسال ها مشغول گرگم به هوا بودیم، من بی ترس به زیر پارالل خیز برداشتم، دقیقا ً زمانی که یکی از بزرگسال ها مشغول اجرای حرکت روی وسیله بود و این سبب شد آقای مقدم که بعدها همان شهید عبدالله محمودی مقدم ما شد، ضربه شصتی نشانم دهد و مرا تنبیه کند تا هیچ وقت تکرار نشود آن بی احتیاطی که می توانست دست کم به آسیب دیدن خود من منجر شود.
آقای محمودی مقدم که به اختصار، آقا مقدم صدایش می کردیم، مدتی بعد رفت سربازی؛ جنگ بود، جنگ سخت و ترس آوری که هشت سال زندگی را به مردم ایران تلخ کرده بود و هنوز داغ هایی که بر دل هامان گذاشت برجاست و پرسوز. ما همه هیجان داشتیم از این که مربی ما یکی از سربازان وطن شده و یک بارهم برای بچه ها نامه و عکس فرستاده بود که مربی دیگرمان برای ما خواند و عکس ها را نشانمان داد.
روزی مثل روزهای معمول، من و پژمان به محل تمرین رفتیم و در بدو ورود به سالن، با تصویر آقا مقدم در لباس مقدس سربازی و نوار سیاه حاشیه آن روبرو شدیم. وارد سالن شدیم، بیشتر بچه ها آهسته و بعضی با صدای بلند گریه می کردند و ما هم به آن ها پیوستیم با همه ی اندوهی که در دل های کوچکمان جای می گرفت. شاید آن روز نخستین بار بود که من جنگ و درد آن را حس می کردم. آقا مقدم شهید شده بود؛ در بمباران سومار. عکس های پیکر او را هنگام خاک سپاری، بعدا ً بزرگترهای سالن به ما نشان دادند؛ هنوز صورت سوخته ی او را که هرگز نشناختمش و امیدوار بودم روزی بازگردد فراموش نمی کنم.
بعدها که بزرگتر شدم، مادرم می گفت: وقتی به خانه شان برای تسلیت رفته بودیم، پنجره هاشان شیشه نداشت و با پلاستیک جلد کتاب پوشیده شده بود و مادر شهید گفته بود: عبدالله می گفت: وقتی برگردم برای پنجره ها شیشه می خرم.
عبدالله مادر و آقا مقدم سالن ژیمناستیک رفت و خیلی از پنجره ها هنوز بی شیشه اند و شهید عبدالله محمودی مقدم زنده است در دل های ما.
 
 
 
۱۹:۴۵ یک شنبه
هفتم می ۲۰۰۶
وین، رستوران آپادانا

نظر دهید

(وارد کردن تمامی موارد الزامی است.)